کد خبر: 9273

تاریخ انتشار: ۱۳۹۵/۰۷/۱۰ - ۱۱:۲۷

بی‌مولانا، تاریخ مصرف خودمان می‌گذرد!

تیتر۳: بزرگداشت‌های تقویمی بزرگان و مفاخر فرهنگ ایرانی، یادآور این موضوع است که مردم ایران زمین در هر جای تاریخ هم که ایستاده باشند، نباید قله‌های اصلی فرهنگ خود را فراموش ‌کنند.

بزرگانی که میراث بری واقعی فرهنگی ما باید از ماترک معرفتی و معنوی آنها باشد. اما این امر در واقعیت چقدر به وقوع پیوسته است؛ اینکه ماتنها دلخوش داشته‌هایمان در اعماق تاریخ نباشیم و متوجه این موضوع باشیم که بدون فهمیدن و بازخوانی این میراث عظیم نمی‌توانیم به همزبانی با این مفاخر دست پیدا کنیم و بی‌این همزبانی قطعا در برهوت دنیای مدرن تنهای تنها خواهیم بود، بی‌هیچ پشتوانه و هویتی. از همین رو به مناسبت مهرماهی بزرگداشت مولانا جلال‌الدین محمد بر آن شدیم تا با دکتر اصغر دادبه، مدیر گروه ادبیات دایره ًْالمعارف بزرگ اسلامی و دانشگاه آزاد واحد تهران شمال، استاد بازنشسته دانشگاه علامه طباطبایی و چهره ماندگار ادبیات عرفانی و فلسفه اسلامی با در میان گذاشتن این دغدغه به گفت‌وگو بنشینیم.

   

*از منظر شما به‌عنوان یک استاد ادبیات و عرفان و فلسفه کسی که سال‌هاست دل در گرو مهر فرهنگ ایرانی بسته و از فرهنگ و حکمت ایرانی- اسلامی سخن گفته است، شاعر اندیشمندی مانند مولانا که فاصله‌ای چند صد ساله با فرهنگ و بینش امروز ما دارد، به چه کار ایرانی معاصر می‌آید و چه اهمیتی برای او در این موقعیت می‌توان متصور شد؟

این پرسش را این روزها به شکل‌های مختلفی می‌شنویم و نقطه مرکزی این پرسش این تعبیرهاست؛ تعبیر«به چه کار ما می‌آید؟» یا «به چه درد می‌خورد؟» این تعبیر را البته درباره همه بزرگان فرهنگ ایران زمین می‌توان به‌کار بست. به‌عبارت دیگر می‌توانیم همچنین بپرسیم امثال فردوسی، حافظ و سعدی نیز به چه کار فرهنگ و مردم امروز می‌آید یا به تعبیر ساده‌تر به چه درد می‌خورند؟

اما من در پاسخ به این پرسش می‌گویم، نخست باید روشن شود که منظور شما از «به کار آمدن»، «به درد خوردن» چیست؟پرسندگان وقتی از «به کار آمدن» می‌پرسند خودآگاه یا ناخودآگاه در نظرشان منفعت مادی تصویر می‌شود. از نظر ایشان چیزی به درد می‌خورد که نوعی منفعت مادی داشته باشد. درواقع گویا در روزگاری که به سر می‌بریم، «به کار آمدن» و«به درد خوردن» باید منفعتی مادی برای ما در بر داشته باشد. اما آیا واقعا چنین است؟

پرسش از اینکه چیزها یا مفاهیم به چه کار ما می‌آیند در وهله نخست ما را وامی‌دارد تا ببینیم، انسان چه نیازهایی دارد. این نیازهای ماست که تعیین می‌کند چیزها به چه کار ما می‌آید. مقدمه دیگر اینکه هیچ‌چیزی پدید نمی‌آید مگر آنکه نیاز بشر باشد. به‌نظر می‌رسد از نظر عقلی نتوانیم این گزاره ‌را نفی کنیم پس اگر قبول کردیم، آنگاه براساس این دو مقدمه باید گفت وقتی امثال مولانا، حافظ، سعدی و فردوسی در فرهنگ ایرانی به‌وجود می‌آیند و مثنوی و دیوان و شاهنامه از ایشان پدید می‌آید، علت این پدیداری، نیاز جامعه و نیاز فرهنگ ما به ایشان بوده است و البته به اعتقاد من این نیاز همچنان استمرار دارد.

   

*و اتفاقا نقطه کانونی بحث ما نیز همین پرسش از چرایی استمرار نیاز جامعه ایرانی به این بزرگان و اندیشه‌شان است. اما بایسته خواهد بود اگر ۲مقدمه پیش گفته را کمی مبسوط‌تر توضیح دهید.

تردیدی نیست که نیازهای مادی نیازهای مهمی هستند. همچنان که پیامبرگرامی(ص) نیز فرمود:«من لا معاش له، لا معاد له» به این معنا، کسی که زندگی مادی‌اش تأمین نیست به تعبیر پیامبر(ص) زندگی اخروی‌اش نیز دچار مشکل خواهد بود. در واقع دینش و باورش درست نیست. به قول ادبا در اینجا معاد ذکر جزء و اراده کل است. معاد گفته شده و منظور همه باور‌ها و اعتقاداتی است که انسان باید داشته باشد.

یکی از تقسیماتی که از معرفت کرده‌اند و همچنان این تقسیم مورد توجه است، این است که ما ۳گونه معرفت یا شناخت داریم: شناخت علمی و تجربی، شناخت هنری و عاطفی و شناخت عقلی و فلسفی؛ یعنی انسان نیازهایی در هر سه زمینه داشته و دارد و به همین جهت ۳حوزه معرفتی و ۳حوزه دانش در جهت پاسخ‌گویی به این نیازها پدید آمده است. بخش اول همان نیازهای مادی است که باید در ابتدا برآورده شود اما بخش دوم نیازهای ما نیز نباید نادیده انگاشته شود؛ نیازهایی که درواقع بعد از رفع احتیاجات مادی در زندگی ما سر بر می‌آورد. پرسش از چیستی و کیستی انسان و مبدا و فرجامش ازجمله این پرسش‌هاست.

همچنین پرسش از نیک زیستن و چگونه زیستن. پاسخ به این پرسش‌ها البته برای هرکس به اقتضای سطح معرفتی و توانایی درک اوست که از منابع مختلف اخذ می‌کند. مسئله مهم اما در اینجا این است که این پرسش‌ها به‌مثابه نیازهای انسانی وجود دارند و چنانچه بی‌توجه به این دسته از نیازها باشند طبیعتا آرامش جان و روان‌شان و حتی زندگی‌شان دچار اختلال می‌شود. در واقع این صورت عادی آن پرسش‌های عقلی و نیازهای عقلی- فلسفی است. نیاز دیگر انسان، نیاز هنری و عاطفی‌ است. آیا شما می‌توانید کسی را بیابید که عاطفی نباشد، مهر نورزد، هیچ‌کسی را دوست نداشته باشد و از نوعی مهرورزی بپرهیزد؟ طبیعتا نه. در اینجا نیز هر انسانی بنابر اقتضای زندگی‌اش در برطرف کردن نیازهای عاطفی و زیبایی‌شناختی زندگی‌اش در پی برآوردن این دسته از نیاز‌های خویش است؛ یکی با شعر، یکی با نقاشی، یکی با شنیدن آواز خوش روضه‌خوان بر فراز منبر. حتی آنجایی که موسیقی ممنوع می‌شود شعر و آواز جای آن را می‌گیرد.

این ساده‌ترین صورتی است که می‌توان با مسئله مطرح شده برخورد کرد و به این نتیجه رسید که انسان ۳سطح از نیاز را دارد و هر سه سطح نیز باید مورد توجه قرار بگیرد و نیازهایش برآورده شود. چنانچه یک سطح از این نیازها برآورده شود، در اصطلاح امروزی این انسان تک‌ساحتی می‌شود. انسان کمال‌یافته کسی است که به هر سه سطح توجه کند و نه فقط به نیازهای مادی یا فلسفی یا عاطفی.

   

*به این معنا آیا فیلسوف یا هنرمند یا کسانی که خود را وقف کسب هنر و علم یا دانایی کرده‌اند انسان‌هایی تک‌ساحتی محسوب می‌شوند؟

در نظام‌های پیشرفته تعلیم و تربیت هر سه بعد مورد توجه قرار می‌گیرد و سعی در تربیت چنین انسانی است. در این نظام‌ها گفته می‌شود چنانچه ‌کسی تنها یکی از این ابعاد را در زندگی خود مورد توجه قرار دهد، دنیا را تنها از یک دریچه می‌بیند و چنین انسانی رشد لازم را نخواهد داشت و خود دچار نوعی نقص تلقی می‌شود. البته این به‌معنای نفی تخصص برای آموزنده نیست. هر آموزنده‌ای به ناچار در یک حوزه معرفتی به تحصیل و تکمیل معلومات می‌پردازد اما در زندگی و نظام تربیتی‌اش باید به قدر کفایت به نیازهای دیگرش نیز توجه شود. اگر قرار باشد در نظام تربیتی به هر سه بعد توجه نشود، این نظام تربیتی دارای نقص خواهد بود. آنان که در طول تاریخ، زندگی خود را وقف دانایی کرده‌اند اگر نیک بنگریم به‌گونه‌ای جامعیت داشته‌اند و هر سه نیاز خود را برآورده ساخته‌اند… . امروز، انسان دوباره دارد به‌گونه‌ای جامعیت توجه می‌کند.

   

*با این مقدمه، اندیشه و آثار مولانا منبعی برای پاسخ به کدام دسته از نیازهای ماست؟

بزرگان فرهنگ ایران‌زمین در وهله اول به‌عنوان هنرمند و متفکر نگریسته می‌شوند. درواقع هنرمندان بزرگ ایران زمین متفکرانی بزرگ نیز هستند. اگر این بزرگان هنرمند، متفکر نبودند، نمی‌توانستند هنری تا بدین سطح پرمایه و متعالی پدید بیاورند. در همه ادوار تاریخ‌مان بزرگان ادب ما نمایندگان برجسته رفع نیاز و دردهای مهم عاطفی انسان بوده‌اند و من عرض می‌کنم شعر ما ویژگی دیگری نیز دارد و آن بیان مسائل علمی و فلسفی است و در نتیجه رفع‌کننده نیازهای عقلی و عاطفی، به‌ویژه نیازهای عاطفی است. شما وقتی به آثار این اندیشمندان مثلا مثنوی، دیوان حافظ یا سعدی مراجعه می‌کنید یک وجه مهم این آثار وجه هنری است که برطرف‌کننده نیازها و دردهای عاطفی انسان است. جنبه دیگر این آثار همچنین برطرف کردن نیازهای عقلی و معرفتی هر انسان، اعم از ایرانی و غیرایرانی است. چراکه این هنرمندان بزرگ، متفکرانی بودند که اندیشه‌ها و فلسفه‌ها را به زبانی ساده و دلپذیر بیان کرده‌اند به‌گونه‌ای که هم دلپذیر و دلنشین باشد، هم قابل فهم برای همگان. از این منظر مولانا یکی از قله‌های رفیع فرهنگ ماست که جهان را نیز متوجه خود کرده است؛ هنرمندی که هم زبان و بیان هنری‌اش در اوج است و هم جهان‌بینی انسانی و نظام فکری و فلسفی‌اش.

به مقدمه‌ام برمی‌گردم؛ اینکه هیچ‌چیز پدید نمی‌آید مگر اینکه نیاز بشر باشد بنابر توضیح گفته شده حالا این اصل را هم اضافه می‌کنم که هیچ‌چیز استمرار پیدا نخواهد کرد؛ مگر اینکه نیاز بشر باشد. اکنون این پرسش به ذهن می‌آید که این حضور جدی بزرگان هنر و ادب و اندیشه ایران در جهان به چه دلیل است؟ چرا مولانا در قرن بیست و یکم با این همه پیشرفت فناورانه باز چنین حضور چشمگیری دارد؟ در این میان کاری به موضوع اختلاف‌نظرها در باب فهم اندیشه مولانا و سطح این فهم ندارم اما آنچه مهم است این اقبال جدی مردم ایران و جهان به کسی مثل مولاناست؛ البته مولانا در این اقبال تنها نیست دیگر بزرگان فرهنگ و هنر ما نیز محل این توجه جدی‌اند. برای تبیین این توجه و پاسخ به پرسش «به چه کار آمدن» اندیشه و آثار مولانا بر‌ای انسان امروز باید گفت توجه عالی مولانا به بعد عاطفی و بعد عقلی زندگی انسانی است که او را به این حد مورد توجه قرار داده است. با اندیشه مولانا شما هم می‌توانید نیازهای زیبایی‌شناختی و عاطفی‌تان را برطرف کنید و هم نیازهای عقلی و فلسفی‌تان را و این گمشده انسان مدرن است.

بد نیست در این زمینه توجه شما را به مثالی تاریخی جلب کنم. درکتاب مستطاب تاریخ فلسفه ویل دورانت که استاد بی‌بدیل، زنده‌یاد دکتر زریاب خویی ترجمه کرده، ذیل صحبت از تفکر برگسون، متفکر شهودگرای فرانسوی، ویل دورانت تحت عنوان ستیز فیزیک و روانشناسی می‌‌گوید: در عصر جدید این قدر بر مسائل مادی تأکید شد و بزرگان دانش‌های تجربی بر مسائلی از این دست پای فشردند که تا روح را بر نوک کارد جراحی نبینیم وجودش را باور نمی‌کنیم و این یعنی توجه به نیازهای مادی انسان که البته تا حد قابل توجهی برآورده شد. اما مردم خسته شدند؛ چراکه نیازهای دیگرشان که نیازهای عاطفی و عقلانی بود، برآورده نشد. از نظر دورانت، برگسون نتیجه این جریان است و ظهور برگسون را برای پاسخ به نیاز‌های سرکوب شده عاطفی و عقلی در غرب آن روزگار می‌داند. در نتیجه شما برگسون را شخصیتی می‌بینید که بنیاد‌های فکری‌اش شبیه بزرگان متفکر اشراقی فرهنگ ماست. در واقع مانند این بزرگان از تجربه‌های عرفانی و معنوی حرف می‌زند، او فقط به یک سو نگاه نمی‌کند و فقط از عقل منفعت طلب مادی گرا حرف نمی‌زند.

به اعتقاد من اکنون روزگار ما نیز مثل همان روزگاری است که برگسون در فرهنگ غرب متوجه آن شد. ما کمتر به همه ابعاد وجودی و معرفتی انسان توجه داریم و پرسش‌های برخی ناظر بر اینکه بزرگانی مثل مولانا اکنون به چه کار ایرانی معاصر می‌آیند بر همین مبنای نگاه تک‌ساحتی است.

   

*با این وصف به‌نظر شما آیا ما میراث‌بران شایسته‌ای برای این گنج شایگان فرهنگ خود بوده‌ایم. به‌ویژه نسبت به کسی مانند مولانا که در این سال‌ها اقبال ظاهری زیادی نیز به او شده.از توجه جریان روشنفکری به اندیشه‌های او تحت عناوین جدید تا رویکردهایی که می‌توان گفت نوعی مد مولانا گرایی و استشهاد به آثار او را به‌وجود آورده است!

این حرف شما کاملا درست. من همیشه نگران این موضوع هستم که ما بزرگانی چون حافظ، فردوسی، سعدی، مولانا، خیام، نظامی و عطار را داشته‌ایم و به تعبیر شما مانند گنجی شایگان و به آن هم افتخار می‌کنیم اما آیا ما و فرزندان ما نیز این بزرگان را می‌شناسیم و اصلا میراث‌بران شایسته‌ای برای این گنجینه عظیم فرهنگی هستیم؟ متأسفانه جواب مثبتی به این پرسش‌ها نمی‌توان داد. حتی در شایستگی فهم ما از این بزرگان نیز تردید است. از همین رو هم ما با فقدان شایستگی فهم و میراث‌بری از این بزرگان تنها تظاهر به دوست داشتن و فهم ایشان می‌کنیم؛ به‌گونه‌ای که به تعبیر شما بیشتر مد است تا رویکردی عمیق و تأثیر‌گذار. دانشجویی که هنوز از ابتدائیات فرهنگ خود غافل است و شناخت درستی از میراث فرهنگ خود ندارد تنها با آشنایی اندک با اسم چند متفکر غربی خود را صاحب معرفت فرض می‌کند بی‌آنکه در میراث خود عمیق شده باشد. وقتی آن فهم لازم و آموزش و دریافت درست از میراث خودمان نباشد این مدها به واسطه رسانه‌های مختلف رواج پیدا می‌کند بی‌آنکه در ما شایستگی لازم برای بهره بردن از اندیشه این مفاخر را فراهم کند.

   

*به‌نظر شما این مسئله ریشه در چه عواملی دارد؟

من در این زمینه یکی از مقصران اصلی را آموزش و پرورش می‌دانم. به کتاب‌های درسی توجه کنید. دائما از آنها کم می‌شود. مدام گفته می‌شود باید از حجم آموختنی‌های ایشان کم کرد چرا که ذهن و حافظه‌شان خسته می‌شود! در روزگاری که ما درس می‌خواندیم و هیچ‌چیزی را هم کسی کم نمی‌کرد بلکه همه متون را هم کامل باید می‌خواندیم، نه‌تنها مشکلی نبود بلکه نهایتا هم نتایج خوبی به‌دست می‌آمد اما حالا که به‌طور مستمر از لحاظ کمی و کیفی متون درسی‌مان را کم‌شده و حذف می‌کنیم، چه خروجی‌ای داریم؟ خود من بهترین شعرهای بزرگان ادب و فرهنگ خودمان را که درحافظه دارم از دوره دبستانم به یاد دارم. اکنون کتاب‌های درسی متأسفانه تا حدود زیادی از متون اصلی ما خالی است. مسئله دیگر در این زمینه معلمی است.

ما نباید معلمی را به‌عنوان یک شغل در ردیف دیگر مشاغل درنظر بگیریم. وقتی برخوردمان با معلمی اینگونه بود باید فاتحه آن آموزش و پرورش را خواند. معلمی نه در شعار بلکه در عمل و باور باید عشق ما باشد. بارها گفته‌ام و بار دیگر می‌گویم که برخی از معلم‌ها در فرهنگ ما در برابر معلم‌های عاشق قرار دارند که من اسمشان را معلم‌های کاسب می‌گذارم. اگر معلم خوب باشد، برنامه و کتاب درسی هم خوب نباشد، آن معلم درستش می‌کند. اما اکنون غالبا نه برنامه خوب است، نه معلم. من به معلمانی که عاشقند عمیقا احترام می‌گذارم و دستشان را هم می‌بوسم. این مایه تأسف بسیار است. به‌نظرم ریشه بسیاری از نابهنجاری‌های فرهنگی و اجتماعی‌مان را نیز می‌توان در همین زمینه یعنی دور ماندن از اصالت و پیشینه فرهنگی‌مان جست‌وجو کرد. از آلودگی هوا گرفته تا عدم‌رعایت انضباط و حقوق شهروندی. این مبانی و معارف باید از کودکی توسط معلمان به فرزندان منتقل شود تا در بزرگسالی در آنها به‌عنوان یک پشتوانه معرفتی و فرهنگی به‌عنوان یک میراث غنی برای زندگی‌شان به‌حساب بیاید. متأسفانه وقتی که برای پرهیز از این مشکلات به میراث حکمی، معرفتی و معنوی‌مان هم ارجاع می‌دهیم و از وفا، صفا و تعهد سخن می‌گوییم، از نسل مولوی، حافظ و سعدی نخوانده امروز، عبارتی تکان‌دهنده می‌شنویم؛ این عبارت یا تعبیر: «تاریخ مصرف این چیزها گذشته»! با این نگاه باید گفت تاریخ مصرف خودمان هم می‌گذرد و نسلی که این‌چنین به میراث خود پشت کند، منقرض می‌شود. ما هستیم به‌دلیل اینکه فرهنگ‌مان هست.

   

*در این زمینه دانشگاه‌های ما چقدر مقصرند؟

دانشگاه نیز به‌عنوان ادامه نهاد آموزش و پرورش در این سال‌ها ضعیف عمل کرده؛ به‌طوری که شما گاه با دانشجویانی مواجه هستید که اگر بخواهید به آنها دیکته بگویید، در یک دیکته ۱۰سطری، ۲۰غلط خواهند داشت. این درست نوشتن که دیگر وظیفه دانشگاه نبوده. در مدرسه پایه درسی اینها ضعیف بوده و چیزی یاد نگرفته‌اند. اگر شما در دانشگاه با یک استاد خوب هم سر و کار داشته باشید، او نمی‌تواند به وظیفه‌اش درست عمل کند. چرا که آن استاد باید بنشیند به جای یک معلم کلاس‌های پایه و موضوعات پایه را به دانشجو یاد بدهد. طبیعی است که «خشت اول گر نهد معمار کج / تا ثریا می‌رود دیوار کج». وقتی ما بنیاد‌های تعلیم و تربیت را از ابتدا قوی نگذاشته باشیم از دانشگاه به آن معنا نمی‌توان توقعی داشت که بتواند معجره کند. من بسیاری از اوقات به همکارانم می‌گویم مباحث را با توجه به دوره مطرح نکنید و نیازسنجی کنید که اینها از پایه چه مشکلاتی دارند بلکه بتوان آن را تاحدی حل کرد. من چه بگویم که از ۱۵نفردانشجوی فوق لیسانس ادبیات، ۱۳ نفرشان از روی یک متن ساده مثل شاهنامه یا دیوان سعدی یا حافظ درست نمی‌توانند بخوانند. آیا این وظیفه ماست که در این دوره به اینها یاد بدهیم درست بخوانند؟ نه اما چاره‌ای نیست و مجبوریم.خدا عاقبت‌مان را ختم به خیر کند!

بگذارید سخن را با دعایی از مولانا به سر برم؛ بدان امید که به مصداق ادعونی استجب لکم دعای‌مان مقرون به اجابت گردد؛ با این دعا: از خدا جوییم توفیق ادب/ بی‌ادب محروم ماند از فیض رب؛ بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد/ بلکه آتش در همه آفاق زد…. که ادب، فرهنگ است و فرهنگ، ادب. ادیب، فرهیخته است و فرهیخته، ادیب و آن‌کس که به زیور ادب آراسته گردد اولا، به لحاظ نظری به جوهر دانایی دست می‌یابد و به تعبیر حکیم نظامی: هرکه دراو جوهر دانایی است/ برهمه کاریش توانایی است؛ ثانیا، به لحاظ عملی و اخلاقی به مجموعه فضایل یعنی به مجموعه صفت‌ها و خصلت‌های نیک آراسته می‌شود و اندیشه، گفتار و کردارش یکسره نیک می‌گردد. امید که لطف حق دستگیر شود و خرد یار و یاورمان گردد. ایدون باد!

ارسال دیدگاه

کد امنیتی *