کد خبر: 9127

تاریخ انتشار: ۱۳۹۵/۰۷/۰۷ - ۱۱:۳۷

از ارسال تصویر طلاق در تلگرام تا جنایت آتشین

تیتر۳: زن جوان وقتی در تلگرام تصویر حکم طلاق غیابی را برای همسرش فرستاد، نمی‌دانست همین موضوع به قیمت از دست دادن جانش تمام می‌شود.

 همسر وی که با دیدن حکم جدایی به‌شدت عصبی شده بود از تهران راهی ارومیه شد و دست به جنایتی آتشین زد. مرد جنایتکار پس از قتل همسرش از ارومیه گریخت و راهی تهران شد تا اینکه صبح پنجم مهرماه، مأموران کلانتری ۱۱۱هفت چنار او را دستگیر کردند. آن روز مأموران در حال گشتزنی بودند که در خیابان گلستانی به مردی ۴۰ساله مشکوک شدند و در بازرسی از وی یک چاقو و گردنبندی دخترانه کشف کردند.

از آنجا که احتمال می‌رفت او سارق طلاهای کودکان باشد وی دستگیر شد. در ادامه این مرد با دستور قاضی دادسرای ویژه سرقت در اختیار ماموران پلیس آگاهی تهران قرار گرفت و کارآگاهان با انگشت نگاری از وی به بررسی سوابق این مرد مرموز پرداختند. آنجا که معلوم شد مشخصات وی در سیستم جامع پلیس ثبت شده و او به اتهام جنایتی که در ارومیه مرتکب شده، تحت تعقیب است. طبق اطلاعات پلیس، این قاتل فراری چند روز قبل‌تر در ارومیه همسر۲۴ساله‌اش را به آتش کشیده و پس از قتل متواری شده بود.

   

*من قاتل نیستم

مرد ۴۰ساله که آثار سوختگی روی دستانش به چشم می‌خورد، دیروز برای انجام تحقیقات به شعبه دوم دادسرای امور جنایی تهران منتقل شد و پیش روی قاضی مرادی قرار گرفت. او که عصبی و پرخاشگر بود می‌گفت‌ که قاتل نیست و هرگز قصد کشتن همسرش را نداشته است. پس از اظهارات او، با توجه به اینکه جنایت در شهرستان ارومیه رخ داده، بازپرس جنایی پرونده را با صدور قرار عدم‌صلاحیت، به محل وقوع جرم ارسال کرد تا در آنجا رسیدگی شود.

متهم در حاشیه جلسه تحقیق، جزئیات جنایت آتشینش را در گفت‌وگو با همشهری شرح داد.

   

*انگیزه‌ات از قتل همسرت چه بود؟

من نمی‌خواستم جان او را بگیرم. باور کنید اصلا قصدم قتل او نبود. هرچند خیلی از دستش عصبی بودم اما نمی‌خواستم او بمیرد. خودش باعث شد چون تصویر درخواست طلاق غیابی و حکم را برایم در تلگرام فرستاد و همین باعث عصبانیت من شد اما من به ارومیه رفتم تا خودم را آتش بزنم که او هم در آتش سوخت.

   

*چرا طلاق غیابی؟ مگر با هم اختلاف داشتید؟

اختلافمان آنقدر جدی نبود که بخواهد بدون اطلاع من درخواست طلاق بدهد. مدتی بود که با همسرم اختلاف داشتم. این اواخر مشکلات مالی من زیاد شده بود. همین مشکلات مالی اختلافاتمان را بیشتر کرده بود. تا اینکه تصمیم گرفتم برای کار به تهران بیایم. همسرم و دختر ۸ساله‌ام در ارومیه ماندند و من برای کار به تهران آمدم. حدود ۴‌ماه پیش آمدم. کارمناسبی پیدا نکردم و برای تأمین مخارج زندگی از صبح تا شب با ماشینم مسافرکشی می‌کردم. درآمدم بد نبود. تا اینکه اواخر شهریورماه زمانی که در حال مسافرکشی بودم پیامی از همسرم به دستم رسید. ناباورانه تصویر حکم طلاق غیابی را دیدم. حکم دادگاه بود که نشان می‌داد همسرم به‌صورت غیابی و بی‌آنکه مرا در جریان قرار دهد از من طلاق گرفته است. همین شد که عصبی شدم و به ارومیه رفت.

   

*خب بعد چه شد؟

اول به خانه پدر همسرم رفتم و همسرم را در آنجا دیدم. با او صحبت کردم و خواستم از تصمیمی که گرفته صرف‌نظر کند و به زندگی برگردد. حداقل به‌خاطر دخترمان و آینده او. اما همسرم گوشش به حرف‌های من بدهکار نبود. پایش را توی یک کفش کرده بود و می‌گفت دیگر حاضر نیست در کنار من زندگی کند. پس از آن سراغ خانواده همسرم رفتم اما آنها هم حاضر نبودند پادرمیانی کنند تا همسرم راضی به ادامه زندگی شود. دوباره پیش همسرم رفتم. باز با او حرف‌زدم می‌خواستم هرطور شده او را از جدایی منصرف کنم. اما او برگه دادگاه را نشانم داد و گفت دیگر همسرش نیستم. این را که شنیدم نمی‌دانید چه حالی شدم. همه وجودم به‌هم ریخت و دیوانه شدم.

   

*همین شد که تصمیم به قتل او گرفتی؟

نه گفتم که من قاتل نیستم.

 *پس چه اتفاقی افتاد؟

ظهر سوم مهرماه بود که باز به مقابل خانه پدرزنم رفتم. همسرم را سوار بر ۲۰۶دیدم. خودم این ماشین را برایش خریده بودم. با او صحبت کردم اما فایده‌ای نداشت. ظرف بنزینی را که از قبل تهیه کرده بودم از داخل ماشینم برداشتم. می‌خواستم خودم را آتش بزنم و به زندگی‌ام پایان دهم. ناگهان همسرم ظرف بنزین را از من گرفت و مابقی را روی خودش ریخت. در همان لحظه با روشن کردن فندک، ناگهان لباس‌های همسرم شعله‌ور شد و او با همان وضعیت در خیابان دوید. من که از ناحیه دستانم دچار سوختگی شده بودم، وحشت کردم و متواری شدم.

   

*بعد از قتل چه کردی؟

به سلماس رفتم و پس از درمان دستانم به تهران آمدم. نمی‌دانستم چه کنم، دیوانه شده بودم تا اینکه مأموران به من مظنون شدند و دستگیرم کردند.

   

*طلاهایی که از تو کشف شده متعلق به چه‌کسی است؟

آنها را برای دخترم خریده بودم که نتوانستم به او بدهم.

برچسب ها: ,
ارسال دیدگاه

کد امنیتی *